کوچولوی مامان و باباش...

داستان گربه تنبل

گنجشک و خواب … تعجب می کرد از اینکه می دید آزاد هر روز صبح زود برمی خیزد، کتابهایش را در کیفش می گذارد و به مدرسه می رود و بعد از ظهرها و شبها هم خود را با خواندن کتاب و دوره کردن درسهایش خسته می کند..... گنجشک و خواب … تعجب می کرد از اینکه می دید آزاد هر روز صبح زود برمی خیزد، کتابهایش را در کیفش می گذارد و به مدرسه می رود و بعد از ظهرها و شبها هم خود را با خواندن کتاب و دوره کردن درسهایش خسته می کند. یک روز گربه تنبل و شکمو آزاد را صدا زد و به او گفت: چه خبر است که هر روز به مدرسه می روی و خود را به خواندن کتاب مشغول می کنی … بیا باهم کمی بازی کنیم، چه می شود امروز به مدرسه نروی …!...
28 تير 1391

یه قصه بی غصه

حکایت می کنند که هزاران سال پیش پادشاهی عادل بر شهری سلطنت می کرد. ناگهان دچار بیماری سختی شد و از هر دو چشم کور شد، طوری که دیگر چاره ای برای علاج آن پیدا نشد.... حکایت می کنند که هزاران سال پیش پادشاهی عادل بر شهری سلطنت می کرد. ناگهان دچار بیماری سختی شد و از هر دو چشم کور شد، طوری که دیگر چاره ای برای علاج آن پیدا نشد. سرانجام پزشک پیر و جهاندیده ای گفت: اگر کسی بتواند شیر در پوست شیر و بر پشت شیر برای پادشاه بیاورد، و پادشاه چهل روز صبحها چشم خود را با آن شیر بشوید … علاج خواهد شد … پادشاه سه پسر داشت: هر یک از سویی به تکاپو افتاد، تا این ماموریت را انجام بدهند، پسر بزرگه توشه راه برداشت و مسل...
28 تير 1391

زنبور طلایی

ای زنبور طلایی نیش میزنی بلایی..   ای زنبور طلایی نیش میزنی بلایی بیا بیرون بهاره عسل بساز دوباره زمستونا خوابیدی خواب بهارو دیدی پاشو پاشو بهاره گل واشده دوباره کندو داری تو صحرا سر میزنی به هرجا میشینی روی گلها شادی در روی گلها تو صحراو در و دشت گل خشبو روییده با گلها زندگی کن تا که باغبون ندیده ...
28 تير 1391

شعر های کودکی

توپولویم توپولو صورتم مثل هلو قد و بالام کوتاهه چشم و ابروم سیاهه مامان خوبی دارم میشینه توی خونه میبافه دونه دونه می پوشم خوشگل می شم مثل دسته گل می شم ...
28 تير 1391

پدر و پسر

پسر بابا قشنگه با زندگی یه رنگه.. پسر بابا قشنگه با زندگی یه رنگه شب که بابا تو خونه ست پسر بابا رو شونه ست بالا و پایین می ره نفس اونو می گیره اما بابا می خنده دوره غم و می بنده اگر چه خیلی خسته اس لباش مثل پسته اس دلش چه شاده شاده خوشیش چقدر زیاده پدر و پسر تو ابران با اون لبای خندان دست علی یارشون خدا نگهدارشون ...
28 تير 1391