داستان گربه تنبل
گنجشک و خواب … تعجب می کرد از اینکه می دید آزاد هر روز صبح زود برمی خیزد، کتابهایش را در کیفش می گذارد و به مدرسه می رود و بعد از ظهرها و شبها هم خود را با خواندن کتاب و دوره کردن درسهایش خسته می کند..... گنجشک و خواب … تعجب می کرد از اینکه می دید آزاد هر روز صبح زود برمی خیزد، کتابهایش را در کیفش می گذارد و به مدرسه می رود و بعد از ظهرها و شبها هم خود را با خواندن کتاب و دوره کردن درسهایش خسته می کند. یک روز گربه تنبل و شکمو آزاد را صدا زد و به او گفت: چه خبر است که هر روز به مدرسه می روی و خود را به خواندن کتاب مشغول می کنی … بیا باهم کمی بازی کنیم، چه می شود امروز به مدرسه نروی …!...
نویسنده :
علی
12:50

